یکی از تفریحات سالم من اینه که برم تو وبلاگا (مخصوصا پر ویزیتوراشون!) ، بعد خیلی راحت و گاومآبانه سرم رو بندازم پایین و برم تو آرشیو و شروع کنم به خوندن اولین پستی که نویسنده فرستاده رو اینرنت! یه دلیل هم بیشتر نداره. می خوام ببینم ایا این نویسنده از اول حرفی برای زدن داشته یا مثل 99 درصد بقیه بلاگ نویس ها به مرور زمان راه خودش رو پیدا کرده. جالبش می دونین چیه؟ اکثرا اولین نوشته ها خیلی لوس و آبکی ان! :)) به عنوان نمونه اولین پست های دو تا وبلاگ منو ببینین:
خرس قهوه ای
اولین کوزه عسل
3/شهریور/85
این تپلی قهوه ای و صورتی که می بینی منم!یعنی یه تیکه از منه.نه!یعنی
توی دل منه!اوهوم!اینجوری بهتر شد!!:) توی دل من البته خیلی کسای دیگه ای
هم هستنا!حتی یه هیولا هم هست!!راسشو بخوای خیلی هیولای بدی نیس.درسته که
اولاش ازش می ترسیدم:-S اما وقتی شروع کرد به نوشتیدن ٬اونم اینجا
٬دیدم طفلی فقط یه هیولای تهناس:( قبلا ها اون نمی ذاشت من چیزی بنویسم.یه
جورایی از بچه ها خوشش نمی اومد!اما از وقتی که من واسش یه کوزه عسل بردم
باهام دوستیده و اجازه داده منم یکم حرف بزنم!:) فوق العاده نیس؟؟خدارو چه
دیدی!شاید تونستم یه روز از تو اون اتاق تاریک بکشونمش بیرون!;)
به خونه ی خرس قهوه ای (یا به قول خرس کوچیکه:خلس قهوه ای!) خوش اومدی:)
![]()
چاردیواری
1
18 فروردین 83
ناتانائيل!همچنان که می گذری به همه چيز نگاه کن...ودر هيچ چيز درنگ مکن....به خود بگو که تنها خداست که گذرا نيست...
(آندره ژيد)
***
هميشه شروع يه کار خيلی سخته...هميشه استارت اول پدر آدم و در مياره...هميشه سر بالايی اول نفس آدم و می گيره....
اما من از اون بادا نيستم که با اين بيدا بلرزم!!!
ديگه به بزرگی و فرزانگی خودتون ببشخين...از تازه کارا زياد نمی شه انتظار داشت...
می خوام بگم دست کمک و دوستی به طرفتون دراز کردم....می خوام با هم بيل و کلنگ بر داريم و بيوفتيم به جون اين چارديواری!!!...
هستين؟!
يا علی!!!
![]()
وقتی گذشته ی خودم رو می بینم به این ویلاگ عشقولانه گل و بلبلی ها که توشون ستاره می ریزه پایین و قلب می ترکه و شمع آب می شه ایمان میارم!!! نیس الان خیلی باحال و کول ه کلا وبلاگم!!![]()
پ.پ.ن: این اینترنت اکسپلورر من ترکید! نمی دونم چرا! اولش نمی تونستم از یوزر خودم تو کامپیوتر با اینترنت اکسپلورر جایی برم. اما با یوزر همسری یا یوزر مهمان می شد. بعد یوزر همسری هم از کار افتاد. حالا مال مهمان هم ناکار شده! هیچ آدرسی رو باز نمی کنه! فایر فاکس هم که دیوونه س کلا!!! یه عالمه چیز و قاطی نشون می ده! بدم میاد ازش! یکی بگه مشکل چیه تو رو خدا! نکنه مشکل استفاده از فریگیت ه؟؟؟ هوم؟؟
I'm Fine!
:)
هرکی بهم می گه خوش گذشت بهش می گم مگه می شه پیش امام رضا به آدم بد بگذره؟!
تجربه جالبی بود...همراهی با گروهی که هیچوقت چند روز متوالی رو باهاشون نبودم. گروهی که گرچه کشش خونی به هم داریم اما به خاطر مشکلات این چند سال و درگیری هایی که با عموم سر مسائل ارث و میراث داشتیم ٬ روابطمون یکم تیره شده بود. واسه همین الان که از سفر برگشتم می بینم چقدر نیاز داشتیم به این با هم بودن. مخصوصا این سفر برای مادر بزرگم خیلی خوب بود که من هر بار که تو چشماش نگاه می کردم برق شادی عمیقی رو توش می دیدم که حضور من و مامانم توش بی تاثیر نبود. رفتنه که با قطار رفتیم و تا نصفه شب همش خندیدیم و تو سر و کله ی هم زدیم! اونجا هم که معمولا ما دخترا با هم می رفتیم حرم و خرید و اینور و اونور. پیرزن ها هم با همدیگه!!! یه روز رفتیم طرقبه امام زاده های یاسر و ناصر رو زیارت کردیم و بعدم دیزی رو زدیم به بدن! اونم چه دیزی ای! بعدش کلی عقوبات و حبوبات با هم پس دادیم!!!
آخه نپخته بود! ولی به جاش انقدر خندیدیم که تخت بغلی ها دیوونه شدن از دستمون! مخصوصا وقتی این پیرزن ها پاهاشونو دراز کرده بودن و فکر کنین با اون قد و بالا داشتن اتل متل بازی می کردن!! روز آخر هوا بهشت شده بود! صبح زود تنهایی رفتم حرم و کلی حال کردم. ایشالا به زودی قسمت همه تون بشه.
همسری کجا بود؟؟ گفتم که می ره اصفهان!! ببین حواس نداریا!!!![]()
پ.ن: تو این سفر فقط یه بار با مامان خرسه رفتم حرم. اونم توبه کار شدم عمیــــــــــــــــق!! کلا این مادر بنده به من حساسیت داره! منو که می بینه گم می شه!! اون روز هم یه مسیر بسیار بی ربطی رو به تاکسی گفت مستقیم!! بعدش که از آقاهه پرسید می ره حرم یا نه آقاهه دم یه ۴راه وایساد و گفت از اینجا به بعدش و باید پیاده برید. مام پیاده رفتیم!!!!! آقا چشت روز بد نبینه! هی رفتیم هی رفتیم هی رفتیم...
من: مطمئنی از اینوره؟![]()
مامان خرسه: آره دیگه. اوناهاش! اونجا حرمه!
من در حالی که چشام و قد یه تلسکوپ باز کردم: کوش؟
مامان خرسه: دوره معلوم نیس!
یه ربع بعد...
من: پام ترکید!! نمی خوای بپرسی واقعا حرم از اینوره یا نه؟![]()
مامان خرسه بیسیار متفکر: نه...خوب از اینوره دیگه...![]()
یه ربع بعد...
من:
!!
مامان خرسه:
!! ببخشید آقا؟ حرم از اینوره دیگه؟؟
آقاهه: شما از اینور برو (دقیقا پشت سرمون!!!!) به ۴راه که رسیدی بپیچ به چپ!!
من:
!!
مامان خرسه: می گم خوب شد همین اولش پرسیدیما!! خیلی راه نیمدیم!!
من:
!!!
بی ربطانه:
امروز رفتم یونی! بعد از تقریبا یک سال! باورم نمی شد که یه روز دلم برای در و دیوارایی تنگ بشه که هیچ تعلق خاطری بهشون نداشتم! حتی با اینکه شاگرد زرنگش بودم! حتی با اینکه دوستای خوبی توش داشتم! اما امروز از سر کوچه که پیچیدم یوهو دلم هوای اون کلاسای ترجمه نوارمون رو کرد که کریس دی برگ ترجمه می کردیم و غش غش می خندیدیم! دلم هوای کافی میکس های داغ سلف رو کرد! دلم هوای دانشجو بودن رو کرد!!
همه واحدهام رو گذرونده م. حتی یه دونه رم نیوفتادم. اما سر این پروژه آخر ... دو بار برداشتم واحدش رو هر دو بار هم تحویل ندادم! اینبار رفتم که ایشالا اگه خدا بخواد شرش و بکنم تموم شه! که بتونم مدرکم رو بگیرم و برم دنبال بقیه زندگیم!! الهی به امید تو...
چیه؟ فکر کردین یکی از این همسایه های نازنین خواننده ی خاموش بلاگم بوده و پست قبل منو که خونده برنامه ریخته با همه ساختمون و سر منو بکنن زیر آب؟؟؟ ها! خیلی خوچحالین ها!!![]()
یه چند روزی دسترسی به نت نداشتم.(شما بخون به علت بیب و نپرداختن قبض خطمون یه طرفه شده بود!) حتی نمی تونستم بیام کامنت ها رو چک کنم!! دیدن رمضان نازنین هم رفت؟ :(
واااااااااااااااااااااااااااای! وقتی دو تا پست بالا تر رو می نوشتم فکرشم نمی کردم خدا به این زودی حاجت دلم رو بده ه ه ه !
هوا رو می بینیــــــــــــــــــــــــن؟؟ عزیززززززم!! دیروز از ساعت ۸ و نیم صبح تا ۲ بعدالظهر تو سطح شهر راه رفتم و خیس شدم و عشق کردم!!! عشق!!! فقط یه چیز کم بود تو خوش گذرونی دیروزم اونم این آهنگ شجریان بود که فقط مال هوای بارونیه! حالا فکر نکنین من چقده از تریپ سنتی خوچم میادا!! اما بعضی این آهنگای استاد با تار و پود آدم بازی می کنه!! کاش حداقل اگه این آهنگ رو نداشتم چند تا آهنگ از قمیشی داشتم که صداش صدای بارونیه.
فردا دارم می رم مشهد اگه خدا بخواد. زنونه! به قول دایی خرسه اه اه به شما زن ها با این سفرهاتون!! با جمعی می رم که اولین باره باهاشون اینجوری همسفر می شم! با عمه هام و دختر عمه هام و مادربزرگ پدریم! تا پدرم زنده بود زیاد همدیگه رو می دیدیم اما سفرهامون یکی دو روزه بود و خانوادگی! حالا بعد این چند سال و شکافی که بینمون افتاده سفر خاص و عجیبیه این سفر! واسه همه تون دعا می کنم. اما سوغاتی رو شرمنده! حقوق تیچری ه و هزار درد!
نگران همسری هم نباشین! داره می ره اصفهان دیدن اقوام! (باز من لو دادم اصلیتمون رو؟؟) ![]()
سریال خانه ی سبز رو یادتونه؟؟ این آپارتمان ما هم خانه ی زردیه در نوع خودش!! کلا همه خوچحال! همه صمیمی! همه ناز! مامان!! بذارین از همون بدو ورود براتون بگم که خوب این خانه ی زرد رو تصور کنین!!
یه عدد خرس قهوه ای رو تصور بفرمایین که با تئودور نازنینش (ماچینمون دیگه بی حواس!) داره می یاد و خیز برداشته که بپیچه رو پل پارکینگ! در همین هنگام با این صحنه مواجه می شه: >----< !! این > یه رنو کارت بنزینیه که از سمت راست چسبونده تو پل!!! این < هم یه فاکتور متغیره!! یه دفعه پرایده یه دفعه پژوه یه دفعه هم بنزه!! خلاصه که هر کی هست علاقه ی زیادی داره به لب گرفتن از این پل در پارکینگ ما!!! این خرسیه به هر بدبختی هست خودشو می کشونه رو پل. بعد پیاده می شه که در و باز کنه. اول که یه خانومه با سگ خوچگلش میاد و رد می شه و سگه خیلی وهربون براش دندون نشون می ده! بعد هم کلیدو که می ندازه تو در مجبور می شه ۵۲ دور بچرخوندش که در باز شه! اونوقت می بینه هر ۶ تا چفت در رو از بالا و پایین انداختن!! اینجاس که حالی می ده به نوامیس اون همسایه جوگیری که کوری مزمن داره و روز روشن رو نمی تونه از شب تاریک تشخیص بده!!! بعدش هم یاد یه خاطره از روزی می افته که وقتی می خواست در رو باز کنه یوهو هر سه تا لنگه در با هم باز شدن چون هیچ چفت و قفلی سر جاش نبود!!!! به این می گن هماهنگی در آپارتمان! بعد نگاهش می افته به ماشین همسایه روبروییها که دقیقا اینطوری / پارک شده و کـ ـ ـون اش نصف پارکینگ اونا رو گرفته!! یه دیداری هم با نوامیس اونا تازه می کنه و با خودش آرزوی هر روزه ش رو تکرار می کنه که ای خدا چی می شد این آقای الف اینا یــــــــــــــــــــــــــــــه روز این لگن رو از خونه می بردن بیرون!!! بعد هم می ره سوار ماشینش می شه و ۶۷۳ بار عقب و جلو می کنه تا بالاخره ماشین رو تو پارکینگ جا بده! بعد پیاده می شه و در همین لحظه س که رئیس عزیز آپارتمان رو می بینه! همون آقای مهربونی که یکی از آرزوهاشون در نداشتن واحدهاس تا راحت تر بتونن تو زندگی خصوصی همسایه ها دخالت کنن! خرسی بازم در خاطراتش غوطه ور می شه و یاد روز اولی می افته که داشتن جاهاز می بردن خونه شون. بعد دلش حسابی از یادآوری استقبال گرم همسایه هاشون ضعف می ره! یادش میاد همون شب یه کره خری در آپارتمان رو باز گذاشته بوده و یکی از این همسایه های دوست داشتنی زنگ واحدشون رو زده بوده که ما می خوایم اینجا زندگی کنیم ها!!!!! خلاصه آقای رئیس که می ره و خرسی هم از خاطره شب قبلش که ساعت ۱۲ شب آقای رئیس زنگ خونه شون رو زده بوده که این ماشینی که جای ماشین آقای الف تو پارکینگشون پارکه مال کیه٬ می گذره٬ تازه متوجه بوی دوست داشتنی سیگاری می شه که کل ساختمون رو برداشته! و بعد خرسی مثل همیشه که از شنیدن این بو خیلی خوش اخلاق می شه ٬ یادش می افته که ماه رمضون هم هست و بیشتر خوشحال می شه!!!! می ره و سوار آسانسور می شه و دکمه ۳ رو می زنه. در آسانسور رو که باز می کنه چشمش به جمال فیها خالدون منزل آقای الف اینا روشن می شه که در واحدشون رو چارطاق باز گذاشتن و دارن با یه موسیقی لطیف و صدای بسیار آروم (!!!!!) جارو برقی می کشن!!! کلید رو می ندازه تو در و به محض ورود و استنشاق بوی خوش سیگار که از پارکینگ دویده اومده تو واحد مشعوف می شه و دیگه نه تنها با نوامیس که با همه اجداد آقای سیگاری دیده بوسی می کنه!! لباسا رو همون وسط می کنه و کولر رو می زنه. ساعت رو که نگاه می کنه می بینه ۳ بعد الظهر یه روز گرم تابستونیه. یکم که خنک می شه خودش رو می ندازه رو تخت که خستگی اینهمه خوشحالی رو از تنش در بکنه که شیفت اقای همسایه ی طبقه پایین شروع می شه!!! دوپس دوپس دوپس!!!! این گندم ها رو دیدین می خوان الکشون کنن می ریزنشون رو الک می ندازنشون بالا پایین؟؟ این تخت خرسی اینا هم می شه همون الکه خرسی هم می شه همون گندمه!!! خلاصه خرسی که خسته شده از اینهمه زیارت و دیده بوسی بالش رو از این گوشش می کنه تو و از اون یکی تا نصفه می کشه بیرون و می خوابه! دقیقا ۵ دقیقه از خوابش که می گذره دختر بچه های نازنین همسایه هاشون که تو کوچه دارن فوتبال بازی می کنن(!) زنگ واحد رو می زنن که توپمون افتاده تو حیاط شما!!!خرسی هم خوشحال و خندون خواب رو می بوسه می ذاره کنار و میاد تو آشپزخونه که شام درست کنه! در همین حین هم به این فکر می کنه که چقدر خوبه آدم یه همسایه داشته باشه که اینجوری پیاز داغ دوست داشته باشه و روزی ۲۴ وعده پیاز داغ درست کنه و اصرار هم داشته باشه پنجره رو به نور گیر رو باز بذاره تا همه همسایه ها در این شادی شریک شن! در همین افکاره که صدای قربون صدقه رفتن های خانوم و آقای همسایه بلند می شه! و نمی دونم چرا انقدر هم اصرار دارن خواهر و مادر همدیگه رو تو قربون صدقه هاشون شریک کنن! هی هم با انواع کش جمله بسازن!! کلی هم در حین قربون صدقه خودشون رو به در و تخته می کوبن! در این لحظاته که خرسی عمیقا و از ته قلبش برای بودن توی یه همچین جو دوست داشتنی و میون اینهمه همسایه گوگولی مگولی قند آب می شه و نمی دونه چطوری اینهمه عشق رو بپاچه بیرووووون!!! تازه دیگه اینو نمی گم که آقای همسایه طبقه پایین شب جمعه ها که می شه جدا از صدای دوپس دوپسش چه صداهای نازی من جمله صدای جیغ های شادناک چندتا خانم عزیز از واحدش میاد که با انرژی تمام دارن می رقصن!!
حالا درک می کنین چرا خونه ی ما یه چیزی تو مایه های همون خانه ی سبزه ؟؟؟
جشنه؟؟ ![]()
نه! من موندم!! این نرگس از کجا فهمید کادوی من چیه!!![]()
من آخر سورپریز کردنم٬ همسری آخر سورپریز شدن! نشون به اون نشون که از سر کار که اومدم رفتم گل خریدم واسش. بعد اومدم خونه و یوهو اون کودک درونم هلم داد وسط نقاشی کشیدن!!(+) (چیه؟ خودم می دونم welcome یه دونه ال داره! می خواستم دانش شما رو بسنجم! مچکلیه؟؟
) بعدش این نقاشیه رو زدم پشت در واحد! البته همسایه هامون مسافرت بودنا!! بعدم بدو بدو رفتم حموم و نقاشی رو سر و صورت خودم و اینا. نزدیک رسیدن همسری که شد می دونین چی شد؟ یادم افتاد کادوش تو ماشینه ٬ تزئین هم نشده!!
یه چادر انداختم گل کله م و دمپایی گنده های همسری رم پوشیدم رفتم تو آسانسور! قبلش هم نقاشیه رو کندم ازرو در! چون صدای در شنیدم و گفتک شاید روبروییهامون باشن. از تو آسانسور که اومدم بیرون چونه م مو چسبونده بودم به زانوم که اون آقاهه که منتظر بود سوار آسانسور شه ریخت شپل شوپول منو نبینه آبروم بره!! بعد کادوهه رو برداشتم رفتم بالا. در آسانسور رو که باز کردم فکر می کنین کیو دیدم؟؟
فکر کن!! دیده من اومدم طبقه پایین ها! بدو بدو دوییده رفته تو آسانسور اومده بالا که اونجای منو بسوزونه که وقتی از در میاد تو من نیستم!! کلی جیغ جیغ کردم سرش که تو چرا زودتراز من اومدی تو و من می خواستم از اومدنت تو خونه فیلم بگیرم و اینا!! یه خورده نشسته نگاش می کنم می گم: نمی خوام بری حموم؟ می گه: نه! می گم: چرا برو! خستگیت در میره! می گه: نه! حموم نداره!! (یعنی حال حموم نداره!) منم قاطی می کنم می گم : پس نیا تو این اتاق من کار دارم!!
دارم هدیه شو تزئین می کنم می بینم کله ش از لای در پیداس!
کم مونده لنگه دمپایی پرت کنم سمتش! تزئین کرده و نکرده میام بیرون کادوشو می دم دستش٬ بعد می چرخم که برم دوربین رو بیارم می گه: ساعت خریدی برام؟؟
اینجوری
نگاش می کنم که مثلا نه بابا!! عجب خیالات خامی داریا!!
می بینم داره با پا می ره تو کادوئه!! جیغ و دادم می ره به هوا که پاشو برو دوربین رو بیار!! می ره سمت اتاق و دقیقا ۱۵ ثانیه بعد با خوچحالی داد می زنه: سواچ گرفتــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟
همه زحماتم به نا کجاآباد رفت!!! ای خدا چی می شد یه شوهر ضد حال به ما نمی دادی؟؟؟
دیده یه کیسه وسط اتاقه رفته سرش پاکت ساعته اون تو بوده!
می بینین چقدر بچه م سورپریز می شه؟؟![]()
از اونجایی که من خودم معلمم آبم با این زندگی تویه جوب نمی ره!! هی می خواد چیز میز یاد من بده من که رو نمی دم بهش که! ایش!! حالا دیدینش به روش نیارین! ولی بعد این صد و بیست هزار سالی که خدا بهم مرحمت فرموده بالاخره یه چیزی ازش یاد گرفتم! اونم تازه نه کامل!! یاد گرفتم اگه نمی تونم شرایط رو اونطوری بکنم که خودم دوست دارم خودم رو یه جوری بکنم که تو اون شرایط بهم خوش بگذره!
ای ول چه فیلسوفانه!! نفهمیدی پدر جان؟؟ می گم من که مجبور شدم برم دماوند خوب؟؟ گفتم چرا خوش نگذره؟؟ اونجا که یه جمع بیسیار زیاد و خوش سفری هستن؟؟ منم تولدم رو می زنم زیر بغلم اونجا برگزارش می کنم!
این شد که پا شدم رفتم شیرینی فروشی ناتالی (سهروردی) دوتا کیک گُندالی خریدم انداختم پشت ماشین و به رو خودمم نیاوردم اینا چین! هی این همسری خواست فضولی کنه ببینه این پاکت به این گندگی چی توشه! هی هم غر زد که این دیگه چیه و مگه یه سفر یه روزه انقده بار کشی داره و اینا!! کوچه علی چپ رو دیدی؟؟ مام خودمون رو پرت کردیم اونجا! بعد از افطار همه که ولو شدن و طلب چایی کردن و اینا و یه یه ساعتی هم از استراحت معده شون می گذشت بنده با یک عدد کیک قلمبه و دو تا شمع که به جای ۲۸ گذاشته بودم ۲۷ وچقده هم ضایع شدم(!!!) نازل شدم بر سر همسری!!
دیگه همه کف و دست و سوت و تبریک و اینا و د بخور! کادوشم گفتم بعدا می دم بهت! به شماهام بعدا می گم چیه!! من که شانس ندارم که! یوهو زرت گذر همسری به اینورا می افته امروز و پاک کاسه کوزه های بهم ریخته م بهم ریخته تر می شن!!! امروز هم که قرار گذاشتیم دوتایی بریم درکه بوش میاد که نتونیم باز با هم تنها باشیم!!
الهی حکمت و کرم و همه چیتو با هم شکر!! آخه وقتی تو شانس قسمت می کردی من تو صف رای دادن به ا.ن بودم مگه؟؟![]()
پ.ن: راهنمایی---> کادوش یه چیزیه که گرده!! حالا اگه می تونی حدس بزن!!
پ.پ.ن: دیدم تو وبلاگ شب نیلوفری یه بازی وبلاگی هست. گفتیم ما چیمون از بقیه کمتره؟ خودم و انداختم وسطش!! قراره واسه هر کلمه یه توضیح یک کلمه ای بگیم!
دریا: آرامش!
قهوه:سوسول بازی!
غرور:اَه اَهی!
مدرسه:عاشقش بودم!
دفتر مدیر:سرد!
قرمهسبزی: همسری!
ریاضی:هیچی یادم نیست!
آهنگ: رو اعصابه!
ماهرمضون:با صفا!
استخر:معلق!
آبگوشت: بو می ده!
روزنامه: دروغ!
کودکی:تنهایی!
قزوین: ... (از اینجا خانواده رد می شه!)
دروغ:د/و/ل/ت!
لیسانس: بیخودیه!
فوتبال:
سردرد!
قانون: هوم؟؟؟؟
پرواز: وصیت نامه!
اشک: شوره!
ازدواج: عکس و فیلم!
وبلاگ: اعتیاد!
شب: خواب!
زندگی: کوتاهه!
عشق: کلیشه!
هلو: دل پیچه!!
تحصیل: مخارج!
خارج: فرانسه!
خواب: نفس!
پیتزا: معده درد!
اینترنت: تو نباشی من می میرم!!
مجلس: فحش!
سال 88: قتل عام!
کتاب: هری پاتر!
کلم پلو: امتحان نکردم!
گیجم...منگم! از دل یه گردباد بر می گردم! اونقدر چرخیده م٬ به این ور اونور خورده م٬ سنگ و خار رفته تو چشم...اما به اندازه همه پرنده های دنیا سبکم! ارزشش رو داشت....باید می رفتم و الماسم رو از وسط اونهمه گرد و خاک و طوفان برمی داشتم. الماسی که دو سال ولش کرده بودم به حال خودش و ۷-۸ ماه بود جرئت نمی کردم سمتش برم! خاله م یه بار بهم گفت از هرچی می ترسی باید با سر بری تو دلش! خدایا شکرت. عجب قورباغه سبز گنده لزج خوشمزه ای بود!!!!

پ.ن: باورم نمی شد بخوای باهام حرف بزنی...و بیشتر از اون باورم نمی شد گوشی تلفن رو برداری...ولی می دونی؟ از خیلی وقت پیش مطمئن بودم اگه با هم حرف بزنیم دلامون نمی تونن با هم مهربون نشن! جبران می کنم...قول می دم :*
آی حـــــــــــــــــــــــال کردما!!! این فلانی ِ بیب وبیب و بیب روش کم شد و نتونست ماه رمضون رو بدون ربنا ی شجریان شروع کنه!! آخ یعنی جیگرم حال اومد!! وقتی مجریه داشت با یه غلظت مصنوعی ای هی استاد استاد می کرد و مثلا داشت ملت رو خر می کرد من و همسری بشکن می زدیم و می گفتیم روتون کم شد؟؟!!![]()
انقده دیروز به ما خوچ گــــــــــــــــــــــــــــــذشت!! انقده فعالیت های مختلف و جالب و سرگرم کننده از خودمون نشون دادیــــــــــــــــم!! انقده جای همگی خالی بــــــــــــــــود!!! نشون به اون نشون که صبح زود همسری جان بیدار شد من خواب بودم! ساعت ۱۰ من پاشدم اون خواب بود!! بعد یه ساعتی رو هردومون بیدار بودیم و همسری ناهارش رو خورد و من از زور ضعف روزه خوابم برد! بعدش همسری حوصله ش سر رفت اومد منو بیدار کرد. من که بیدار شدم همسری خوابش گرفت خوابید!!!
بعد من شام پختم همسری هم نشست پای پروژه ش! اذان گفتن من افطار کردم همسری شام خورد بعد دیدیم خیلی فعالیتمون زیاد شده!! گفتیم بریم یه دوری بزنیم خستگیمون در بره!! رفتیم بیرون بحثمون شد بنزین زدیم برگشتیم!
بعد خیلی خوش اخلاق بودیم هردومون تصمیم گرفتیم به همون خواب زمستونی مون ادامه بدیم!! الانم خوابم میاد می خوام برم بخوابم! چیه؟ مچکلی داری داچ؟؟![]()
پ.ن: گلوم درد می کنه!!![]()
برین ادامه مطلب یه سورپریز دارم واستون!! فقط یادتون باشه اون پایین صدای شجر جون رو قطع کنین!!
این هفته ای که گذشت سرمون شلوغ پلوغ بود خیلی. دوتا عروسی داشتیم پشت سر هم و منم که هر روز صبح تا ظهر سر کارم و الان هیچ فرقی با میت ۳ روز رو زمین مونده ندارم!
اولیش عروسی پسر عمه م بود و دومیش پسر خاله م. واسه عروسی پسر عمه م هیچ حس خاصی نداشتم! کلا نقش نوترونی ایفا می کردم. نمی رفتم هم چیزیم نمی شد راستش!
فقط چون ترسیدم بد بشه رفتم. همسری که موند خونه دم دم شام اومد!! کلا اشتیاق ما ستودنیه!
به اون نشون که پاتختی رم نرفتم!
ولی عروسی پسرخاله هه چیزی بود که همه منتظرش بودن. خیلی جالبه وقتی یه نفر تو فامیل انقدر عزیزه. و جالبترش اینه که همسرش هم همینقدر عزیز می شه. این پسرخاله هه اولین پسر خاله مون بود که داماد شد. شاید یه دلیل ذوق و شوق زیادمون هم همین بود. ولی همش این نبود. همه ی ما دختر خاله ها و پسر خاله ها خانواده ی این خاله م رو خیلی دوست داریم. هر ۴ تا پسرش رو! حمید که همبازی بچگی های من و دختر خاله نازی و دخترخاله فری و دختر خاله الی بود. و از همه دختر خاله ها به من و نازی نزدیک بود. ماها با هم دورانی داشتیم از خنده و شوخی و دوستی. حالا اون شب باید اون ذوق عجیب رو تو چشم همه مهمونا می دیدین. اصلا این عروس و دوماد به طرز عجیبی برای هر دو فامیل عزیز بودن. اصلا از در که اومدن تو همه هیجان زده شده بودن از بس این دو تا بهم میومدن!! آدم دلش ضعف می رفت اینارو می دید!
عروس که یه پیرهن پوشیده بود که ذره ای دست دوزی نداشت اما فوق العاده شیک بود! آرایشش هم کاملا اروپایی. با یه دسته گل از این رز های سفید هلندی که ساقه شون بلنده و فقط یه روبان دورش زده ن! اونوقت داماد با اون موهای در هوا(!) کت شلوار مشکی و کروات انگلیسی!! آدم دلش می خواست اینا رو له کنه انقده دوست داشتنی بودن!! مخصوصا وقتی با هم می رقصیدن!! ای جونم!!
بعد این دو تا شیطوووووون!! آدم و شاد می کردن کلی. مخصوصا وقتی فیلمشون رو گذاشتن تو سالن و خودشون تو جایگاه عروس و دوماد با آهنگ قر می دادن!! خونه شونم انقده ناز بود انقده ناز بود انقده ناز بود که خدا بدونه!!!![]()
دلم می خواست حسای خوب اون دو روز عروسی و پاتختی رو یه جایی ثبت کنم که یادم نره. که همیشه یادم باشه چه جوری خون خون رو می کِشه و آدم چقدر فامیلش رو دوست داره :) و چقدر آدم با شادی هم خون هاش عمیقا شاد می شه...
پ.ن: نمی دونم چرا نباید خوب باشم...اما خوب هم نیستم زیاد! یعنی خوبم ها! نمی دونم...
دیگران نوشت۱:
جای ِ خالی ِ آدمها
جای ِ شان را
در دل ِ دیگران
نشان می دهد...
ای کاش
حســ ـرتم
بر دلت
بماند
دیگران نوشت ۲:
خانومها نیاز دارند که ازشان تعریف بشه و زمانی که از شما نظرتان را می پرسند , بعد از شنیدن نظر شما مبنی بر مطلوب بودنشان دلگرم می شن و لذت می برن . بر عکس آقایان که به محض اینکه ازشان تعریف کنی به این نتیجه میرسند که خیلی مال هستند و حیف هستند برای این زن !!!
دهان بسته داشتن برای مادر و خواهر و دوست دختر و همسرتان نشانه مردانگی نیست ...
هی هی هی ! کو اون زمانی که زن ها زن بودن و طنازی می کردند و مرد ها هم مرد بودن و خریدارش !!! (حالا طنازی که بکنی مردها یا تلوزیون نیگا می کنن , یا کانال ماهواره رو عوض می کنن , یا فوتباله , یا روزنامه , یا کامپیوتر یا مبایل یا یکی دیگه داره براشون طنازی میکنه و اونها دارن اونجا انرژی میگذارن … البته شما رو هم دوست دارن ها !!!! ولی لازم نیست خیلی ازتون تعریف کنن چون شما رو دارن و همیشه کنارشونی ! )
در زندگانی انسان های مختلف به چیز میز های مختلف حساسیت دارن! یکی به سیگار حساسیت داره٬ یکی به گرده گل٬ یکی به بادمجون٬ یکی به فلفل٬ یکی به زن٬ یکی به مرد٬ یکی به بچه٬ یکی به من!!! من خودم به پول حساسیت دارم!! کلا پول که ببینم کهیر می زنم! حالا درمونش چیه؟؟ اینکه یه جوری از خودم دورش کنم. مهم نیست چه جوری! باید دور شه در کل! مثلا امروز با این صورتی و خواهرش رفتیم بازار رضا. من چیزی نمی خواستمااااااا!!! فقط بدجوری از این پوله تو دستم داشتم کهیر می زدم!! اصلا از وقتی حقوق این ماهم رو گرفته بودم همه جام می خارید!! این شد که به زوووووووووووووور هم که شده یه مانتو٬ یه پیرهن٬ ۳ تا دامن٬ یه تاپ و یه بیـــــــــــب خریدم اومدم خونه!!! چیزی لازم نداشتماااااا!
کلا هروقت نسبت به پولاتون حساس شدین بدینش دست من سه سوت واستون می فرسمش اونجا که عرب نی انداخت!!!
فقط جان قهوه ای دست و پام و نگیرین می خوام خودم و خلاص کنم!!! کوش اون قمه ی دسته قرمزم؟؟؟
تازه فکر می کنین مصیبت به همینجا ختم می شه؟؟ (اینا همه شون در دنیای واقع خیلی نازن ها! تو این عکسه بی ریخت افتادن!
) خوب من مگه نباید واسه اون ماتوهه روسری بخرم؟؟ بعد مگه اون رنگ رو می شه با کفش مشکی پوشید؟ نباید برم واسش کفش هم بخرم؟؟
اون دامن سفیده رو چی کار کنم؟ دامن سرمه ای ه رو چی؟ اون دامن نقره ایه رو که انتظار ندارین با لباس گل منگلی قرمز بپوشم؟؟
خوب اینا همش کلی کار داه هنوز! درک نمی کنی چرا؟؟؟ صدبار گفتم این قسمت درکت رو برو عمل کن گوش نکردی!![]()
پ.ن: پول هامو خوردم هِی هِی!!
پ.پ.ن: کاملا منتظرم که همون آدم باحاله بیاد کامنت بذاره "خیلی حال می کنی با سلیقه ت ها! نه بی سلیقه؟؟" بدجوری منتظرم ها!!![]()
یعنی ها تو این مملکت باید از هر چیزی که یوهو مد می شه٬ یوهو محبوب می شه٬ یوهو معروف می شه و یوهو جو درست می کنه دوری کرد! دقیقا باید به هرکدوم از این موقعیت ها که می رسی باسن مبارک رو بچرخونی و از یه ور دیگه بری! تجربه بهم نشون داده اون چیزی که یوهو واسه همه خیلی جذاب و مکش مرگ من می شه٬ وقتی بهش نزدیک بشی چیز جالبی از آب در نمیاد!

دیروز رفتیم "درباره الی". بعدش چراغا که روشن شد ما این شکلی بودیم:
من فچ کنم باید واسه قسمت دوم فیلم می شستیما!!! آدم حیفش میومد. اینهمه بازی خوب٬ تصویر برداری خوب٬ صدا برداری خوب که واقعا فیلم رو بی نیاز از موسیقی می کرد...اونوقت موضوع؟؟ در حد چس فیلی که کلی تو صفش وایسادیم و نخریدیم!!! من فقط به خاطر بازی قشنگ شیرینی گل محمدی(!) احساسات از خودم در می کردم و بغض می فرمودم. وگرنه کلا فیلمش رو اعصاب بود! همسری که فکر کنم با چشم باز خواب بود!! قسمت خوب تفریح دیشب یکی سینما پردیسش بود٬ یکی شام خوردن تو دل پارک ملت. اگه این نبود خودمون و می کشتیم به خاطر ۶ تومن پول بلیطمون!
شب خوچحال و خندون اومدیم خونه٬ پیچیدیم رو پل جلویدر که بریم تو پارکینگ ٬ یکی مثه هوخشتره پرید جلومون! آقای برادرْ همسر عزیز بودن! بعدش فکر می کنین دقیقا چند سات دم در خونه منتظر ما وایساده بود که کلید خونه شون رو از ما بگیره؟؟ (مادرْ همسر جان و پدرْ همسر جان مسافرت هستن.) دو ساعت باشه خوبه؟ ۳ ساعت چطوره؟؟ خلاصه اگه می بینین هوای تهران داره هی هر لحظه که از ۱۸ تیر دورتر می شه٬ بهتر می شه بدونین بخاطر علف هاییه که آقای برادرْ همسر جان سبز فرمودن! دیگه ما کلی خجالت کشیدیم و اینا که یکیمون موبایلشو جا گذاشته بود و اون یکی آنتن نمی داد!! واسه همینم به جبران دیشب امشب برادرْ همسر رو دعوت کردیم واسه شام! یه غذا هم درست کردم در حد تیم های ملی!
یه فیلم خفن هم با هم دیدیم و یه چایی انبه دبش هم زدیم به بدن و گودبای! خیلی خوچ گذشت. جا همگی نخ سوزن همسر آینده برادرْ همسر جان خالی!
به امید اینکه زودتر ۴تا بشیم!!
پ.ن: از دیروز تا حالا این جمله های گیلاسی میاد جلو چشم با خودم قاه قاه می خندم:![]()
دیروز به صورت رسمی اولین روز کاری من بود . یعنی میزم درست شده بود و کامپیوتر امده بود و همکارها رو دیده بودم و …. دیروز صب رئیسم زنگ زد گفت تعطیلیم . امروز هم که تعطیل شد . فردا هم که کلا دفتر تعطیله ! حالا که فکر می کنم می بینم واقعا به این مرخصی احتیاج داشتم
چه رکودی...چه سکوتی!!!
من خیلی خوچحالم الان! کلی انرژی و توان و جذر و منفی و ضربدر و لوگاریتم دارم!! می تونم تا ۲۴ ساعت دیگه براتون یکریز کلاغ پر برم! شادم کلا! دلیل می خواد؟؟ شادم دیگه!!![]()
هرکی ازدباج می کنه اولین جایی که تشریفش رو می بره اصولا شماله! اونم دو نفره و رمانتیک و اینا! ما کی بود نامزدیمون؟؟ ۹ آذر ۸۶! کی بود عروسیمون؟ ۲۹ آبان ۸۷! الان چه تاریخیه؟؟ یکی اون ته گفت مگه ما تقویمیم! خیلی بی تربیتی!!
امروز ۱۴ تیر ۸۸ ه! خوب فکر می کنین ما چندبار رفته باشیم شمال دو نفره٬ عشق و حال خوبه؟ ۳ بار؟ ۷ بار؟ ۸۶ بار؟؟ آفرین عزیزم! پنجشنبه اولین باری بود که ما دو نفره می رفتیم شمال!!
خولاصه ه ه ه...جونم بگِد برات (یه لحظه برگشتم به اصلیتم!) قرارامون رو با خودمون فیکس کردیم که صبح ساعت ۴:۳۰ دیگه از خونه بیایم بیرون. همینکارم کردیما. فقط نمی دونم چرا یه ذره وقت بعد خورشید وسط آسمون بود!!!
دیگه مام گازشو گرفتیم و زدیم به دل جاده چالوس و رفتیم کلاردشت نازنین من!
سالها بود نرفته بودم.همسری هم که اونجارو ندیده بود اصلا. من فقط له له می زدم واسه زودتر رسیدنو عشق کردن با اون هوا! جای همه توووووووووون خالی! حتی اونی که اون پشت دستشو کرده تو دماغش!
هوا مـــــــــــــــــــــــــــــــاه! مناظر مــــــــــــــــــــــــــاه! طبیعت مـــــــــــــــــــاه! کلا رفته بودیم کره ماه! ناهارمون رو کنار رودخونه ی بالای کلاردشت خوردیم و بعدم افتادیم دنبال ویلا. آخر یه دونه دنج ناز خوچگلش رو یه شب اجاره کردیم. عصرش رفتیم ذغال و سیخ و جوجه کبابی و گوجه و پیاز و نون محلی عالی گرفتیم و بساط منقل راه انداختیم و جاتون خالی چه شامی خوردیم.
(راستی بستنی کاکا هم خوردیم!) اونم کجا؟ تو ایوون! در چه حالی؟؟ پتو پیچ!!! واسه اونایی که الان دارن تو گرمای تابستون آبپز می شن قابل درکه که خنکای اونجا چه نعمتی بود! شب هم رو مبلها دراز کشیدیم و یکم تی وی دیدیم و زود خوابیدیم که صبح زود بزنیم بیرون. صبح تو گرگ و میش هوا رفتیم دوباره سمت اون رودخونه هه. اما اینبار یوهو هوس کردیم یه راه فرعی کنار رودخونه رو بگیریم و بریم بالا. نمی دونم خدا بهشتشو چه جوری خلق کرده که می گه نمی تونین تصورش کنین! آخه اینجا خود بهشت بود!! تو دل طبیعت...بالای یه تپه بلند...دور تا دور جنگل سبز...از اون بالا هم که طلوع خورشید معلوم بود...روی زمین هم نیم متر به نیم متر کار بدی گاو و اسب و الاغ!!!!!
واقعا دلمون نمی اومد از اونجا بیایم.
نزدیکای ظهر هم کلید و تحویل دادیم و راه افتادیم سمت تهران. تو جاده چالوس یه جا بغل رودخونه پیدا کردیم و دوباره بساط منقل و اینا. منتها اینبار تو دل جنگل! اونجا هم اگه اون آقاهه سعی نمی کرد با درختا و چوب های خیس آتیش درست کنه چشمامون نمی سوخت از دودی که راه انداخته بود و پا نمی شدیم!!! ![]()
سفر کوتاه ولی عالی ای بود. واقعا هردومون زمانی رو نیاز داشتیم که اینطور در آرامش و کنار هم بگذرونیم. الهی شکرت.
ترم تابستونی موسسه شروع شده. اونجا که بودیم زنگ زدم موسسه کلاسام رو بپرسم خانوم خ می گه: عزیزم شما شنبه ساعت اول BR2 داری٬ ساعت دوم BR1٬ ساعت آخر هم GR3&4!!!! می گم ببخشید اشتباه نمی کنین؟؟ من روزای فردم رو داده بودم. یه خرده صبر می کنه می گه : چرا چرا! روزای فرد هم ساعت دوم GR1&2 داری ساعت آخر رو 1a!!!!!
فکر کردین من واسه چی انقدر خوچحالم؟؟ شمام هر روز صبح مجبور بودین خروس خون پاشین برین موسسه همسنقدر خوشحال بودین! تازه اگه می فهمیدین بعد از یه سال دوباره گت ردی دارین که می مردین از ذوق!!! من الان روحم تو آسموناس از خوچحالی!!
آخه خیلی حوصله بچه جقله ها رو دارم خیلی هم یادم مونده با اینا چطور سر می کردم!!! این وسط از تنها چیزی که راضی ام کلاس 1a امه که باعث شده کلا سطح کاریم یه پله بپره بالا!
سر این کلاس دو تا بزرگسال دارم. حس عجیبیه آدم به بزرگتر از خودش درس بده!
همینا دیگه...فعلنی!![]()
آیا با خانواده خود مشکل دارید؟![]()
آیا می خواهید سر به تن برادرتان نباشد؟![]()
آیا در فکر تادیب همسرتان هستید؟![]()
آیا از دست مادر زن خود به ستوه آمده اید؟![]()
آیا زورتان به دوست پسر قلچماقتان نمی رسد؟![]()
آیا دنبال فرصتی برای گوشمالی دادن به همکار زیر آب زنتان می گردید؟![]()
آیا در فکر سر به نیست کردن رئیستان هستید؟![]()
آیا می خواهید خرده حساب های شخصیتان را با افراد زیادی صاف کنید؟![]()
و یا اصلا آیا می خواهید خودکشی کنید؟؟؟![]()
پس منتظر چی هستین؟؟ زل زدین به من که چی بشه؟! پاشین جمع کنین با هم بریم توچال!!! قول می دم همه چیز انقـــــــــــــــــدر طبیعی و اتفاقی به نظر بیاد که هیچکس نفهمه مقاصدی پشت این کار نهفته بوده!!!
تنها به خاطر داشته باشید هرکسی را در این کره خاکی که به شما بد کرده و از او کینه به دل دارید به همراه خود بیاورید!!!
ابتدا در کمال اعتماد به نفس ماشین را برداشته و به سمت توچال - که دقیقا هم نمی دونین کجای تهرونه! و فقط می دونین باید برین تا ولنجک!! - برانید!
برایتان مهم نباشد که ۲ هفته بیشتر نیست که جرئت کرده اید تنهایی رانندگی کنید!
بعد پس از رد کردن چهار راه ولنجک و دنبال کردن تابلوی توچال به میدانی برسید و گم و گور شوید! به این طریق می توانید ۲۰ دقیقه ای در خیابانهای سربالایی و تنگ و تار آنطرف ها ٬ با آدرس های اشتباهی که از افراد دریافت می کنید هی دنده عقب برید و دورهای یک فرمانه٬ دو فرمانه٬ و ۱۲۰ فرمانه بزنید! یادتان باشد قرارتان با بقیه افراد ساعت ۱۰:۳۰ باشد و شما ۱۰:۵۰ برسید! ماشین را در پایین ترین نقطه پارکینگ پارک کرده و همچون یک بز سربالایی کوه را در آفتاب بالا بروید تا به ایشان و ایشان برسید! یادتان باشد حسابی بسوزید!
بقیه اش چندان مهم نیست! چون می رسید به ۱۰ نفر دیگر که شونصد ساعت است منتظر شما هستند!
حالا همگی با هم غش غش کنان و قل قل خوران وارد رختکن شوید. نفری ۸۰۰۰ تومان سلفیده ٬ثبت نام کرده و لباس های جنگ را تحویل بگیرید!(+) کلی مصبیت کشیده و لباس ها را بپوشید! حواستان باشد رقیبتان یک جای لباس پوشیدنش بلنگد! بعد نیم ساعتی به حرف های خسته کننده راهنما گوش کنید و ۱۳۲۴۲۳ بار بشنوید که سرعت گلوله ها ۱۲۰ پاست و اگر کلاهتان را بردارید چشمتان ور می قلمبد بیرون!!
در اینجا باید دوگروه بشوید! یادتان باشد دشمنتان حتما در گروه مقابل بیوفتد! کاورها را پوشیده و وارد زمین اصلی شوید! حالا وقت خوبی برای انتقام است! می توانید در کمال آرامش قبل از آنکه داور دستور حمله را بدهد دشمن را ببندی به آتش! بعد هم بگویی خوب آماتورم دیگه!
اگر هم دیدی هوا پس است و نمی شود اینجوری حساب کسی را رسید دستور حمله که آمد می دوی پشت یک سنگر و همه ۵۰ تا تیرت را خالی می کنی روی سر فرد مورد نظر! اگر حتی یک تیر هم به بازویش بخورد کافیست به خدا! باور نمی فرمایید بیایید جای کبودی بر روی گوش٬ پشت کتف ٬ ساق پا و دو تا ران های من را مشاهده کنید!
بقیه اش دیگر بستگی دارد به عرضه/عرزه/عرذه/ارضه/ارزه/ارذه ی شما! که چقدر بتوانید لت و پار کنید و لت و پار نشوید! می توانید بعضی ها را از پشت غافلگیر کرده و بازویشان را بترکانید!
خلاصه رحم نکنید! اینجا بهترین مکان برای تصفیه حساب است...زمین پینت بال توچال!! (+)
البته این را هم اضافه کنم که بعد از تمام تصفیه حساب ها می توانید خیلی راحت و در کمال پررویی خود را به خانه همان بعضی ها مهمان کرده وناهار را دست جمعی بخورید و به روی خودتان هم نیاورید که با هم چه کرده اید!!![]()
پ.ن: بهترین اتفاق این روزهام بود! با اینکه هوا گرم بود در حد تیم های ملی! و لباس ها کلفت و حرکات ما سنگین ووحشیانه! اما عالی بود! به هرکسی که اینجا رو می خونه توصیه شدید و اکید می کنم که حتما حتما بره و پینت بال رو تجربه کنه! حتی شده واسه یه بار در عمرتون! انگار هر توپی که آدم می زنه یه موج منفی خیلی بزرگه که از خودش دور می کنه! ماهه!
بی ربطانه: خیلی خوبه وقتی احساس می کنی بعد یه فاصله زمانی طولانی که هیشکی نبوده حرف دلت رو بهش بزنی٬ یکی پیدا بشه که با همه سکوتش٬ با همه اشتیاقش و با همه همدردی ش به نقل درد کهنه ت گوش بده و بدونی که توی دلش بهت نمی خنده! بدونی تو رو می فهمه و ناراحتیت رو درک می کنه...نمی دونم چه جوری می شه از همچین ادمی تشکر کرد...
من واقعا ممنـــــــــــــــــــونم از همگی و بیسیار بیسیار مجگر می باچم!!
می دونم خودتون می دونین چرا. (اَی شیطونا!) اما بازم توضیح می پراکنم!
آقا من مشعوف! من شادمان! من در حال پرواز و جفتک اندازی در آسمون ها! من در پوست نگنجیده! من خفه شده از خوچحالی! من خرس قهوه ای! شما؟؟
باور نمی کنم که بالاخره من هم به یه گروه پیوستم که توی تقویم براشون یه روز خاص در نظر می گیرن!!
خوب اینجا که همه یادشون بود من هم جزو شمع هایی هستم که باید گازسوز شم!!( اَه ببین نمی گیریا! خوچم نمی یاد انقده کُندی!
اون چشمای زیبای قد گردوت رو به تقویم بنداز ببین دیروز چه روزی بود!) خولاصه اینکه ۱۲۸۷۳۶۳۰ تا کامنت تبریک به همین مناسبت دریافت کردم! بعد واسه اینکه ریا نشه هیچکدومشون رو تایید نکردم! دیگه خودتون می دونین دیگه!![]()
بعدچ از صبح تلفنی بود که پشت تلفن می شد و تبریکی بود که سرازیر می شد به روح لطیف بنده! البته اینم بگم که چون نمی خواستم فکر کنن خیلی خودم رو می گیرم و اینا گوشی رو اصلا برنمی داشتم خوب!
وگرنه انقده زنگ زدددددددن!!![]()
بدترش هی پیامچه (!) میومد! هی پیامچه میومد!از دوستا و رفقای توی زایشگاه که تو یه روز به دنیا اومده بودیم بگیــــــــــــــــر تا اون خانومه که دیروز تو خیابون دیده بودمش و داشت وسط مترو دست تو دماغش می کرد همه یاد من بودن و تبریک گفتن! دیگه لازم نیست بگم که چون نمی خواستم فکر کنن خیلی خوچحالم جواب پیامچه هاشون رو نمی دادم!؟![]()
بعد بعدترش با مامان خرسه رفتیم بازار که پارچه بخریم برای پیرهن مبل و اونجاها هم آقاهه که دید من رو پیشونیم نوشته تیچر کلی بهم تخفیف داد و اینا! یعنی اولش که کلا می خواست مجانی و به عنوان هدیه توپ پارچه ش رو بهم بده! ولی خوب ما قشر فرهیخته که راضی به ضرر دیگران نیستیم!![]()
هیچی دیگه! جونم بگه براتون که عصر که رفتیم موسسه هم که دیگه غوغا بوووووود! همه جا رو برام گل پاچیده بودن و پرچم زده بودن و سرود خمینی ای امام گذاشته بودن و همینجور بغل بغل کادویی بود که می ریختن رو سر و کله من و داشتن کلا زیر کادو منو دفن می کردن! همه اصلا دور من حلقه زده بودن و رو سر هم سوار شده بودن که یه جوری بالاخره دستشون رو به یه جایی از من برسونن! فرقی کلا نمی کرد کجا! (مثه این عکس: (+)
) دیگه به هر بدبختی بود خودمون و از زیر دست و پا کشیدیم بیرون و فرار کردیم سمت خونه مامان خرسه! فکر کردین داستان اینجا تموم شد؟ هه! نخیر! تازه وقتی بنده کلید انداختم توی در و از در حیاط وارد شدم دیدم همــــــــــــه فامیل٬ ریز و درشت٬ تا اجداد ۸۹۷۷۶۵۶ پشت قبل و حتی بازمانده استخون های اجداد میمون نمامون٬ همگی وسط حیاط با حلقه های گل منتظر من وایسادن!
دیگه ما رو گذاشتن سر دوششون و در سطح شهر چرخوندنمون و اینا!
خولاصــــــــــه...سرتون و درد نیارم! بیسیار بیسیار روز شولوخ و خسته کننده ای داشتم! به هرحال جواب دادن به اینهمه محبت طاقت و صبر و توان بیسیار بالایی می خواد دیه نه؟![]()
پ.ن: هرچی رو خالی بسته باشم اینو که دیگه نمی تونم خالی ببندم!
آخه من بخولمت با اون سلیقه ت همسری جونمممممممم!
اومدم خونه می بینم روی آینه با ماژیک نوشته: روزت مبارک همسر مهربونم! همیشه خندون باشی و در کنار من! بعدم یه فلش کشیده بود به سمت هدیه م :)
مامان خرسه هم دوتا روفرشی بهم داد که این فرشای بیچاره م نترکن بیشتر از این!!
پ.پ.ن: این موش منو دیدین؟ (+)
به قول خودش تپلدش بود دیروز! بچه م خیلی فرهیخته س! روز معلم به دنیا اومده!![]()
پ.پ.پ.ن: اصلا خیلی بی دقت و بی ذوقینا! یه نفر نیومده بپرسه از من این آهنگه لینک دانلودش چیه :( آهنگ به این خوچگلی!
تیتراژ پایانی فیلم مجنون لیلی دانلود
راستی! عروسی خیلی خوش گذشت!![]()
به قول شاعر:
چه خوشگل
چه خوشگل
چه خوشگل بودی دیشب!!![]()

Congratulations
خواستین اینجاها تبریک بگین: (+) (+)
زمان: جمعه صبح خروس خون!
مکان: آشپزخونه منزل خرس قهوه ای اینا!! (از "اینا" منظورمان همان همسری جان می باشد!)
اوضاع و احوال: در حال آشپزی برای ناهار!!
دلیل!: موسسه کلاس فوق العاده گذاشته واسه بچه ها که خدای نکرده عقب نمونن از دنیا با دو روز دیرتر تموم شدن ترم!!
همسری کجاست؟: توی رختخواب گرم ونرم٬ در حال ملاقات و مراوده با پادشاه معظم هفتم!
من کجام؟: اه ببین!! دقت نمی کنیا! همین دوخط بالاتر گفتم کجام!!![]()
خانوم مرغه رو می ندازم تو قابلمه و می بندمش به آب و جهت حفظ اسلام و شرعیات روش رو پر از سس مخصوص می کنم که جایی از بدنشون خدای نکرده معلوم نباشه! برنج و خیس می کنم و نمکشم می زنم و می ذارم کنار. رو یه تیکه کاغذ می نویسم:
۱. آب برنج را بچشید!
۲. اگر شور بود از آب برنج برداشته و به همان میزان آب ساده اضافه کنید!
۳. اگر کم نمک بود دنمک بزنید!
۴. اگر خوب بود فضولی نکنید!
۵. برنج را در پلو پز بریزید!
۶. از کابینت کوچک سمت راست گاز روغن را که در یک قوطی است بردارید!
۷. یک قاشق در برنج بریزید!
۸. دکمه استارت را بزنید!
مچکرم!![]()
از همسری جان در مسیری که دارن بنده رو می رسونن به کلاس خواهش می کنم طبق دستور برنج رو بپزه! زیر مرغ رو هم خاموش کنه تا اینجوری وقتی من از کلاس می یام ناهار بخوریم. بعد هم همسری جان رو به امون خدا می سپریم و پیش به سوی فک زدن!
زمان: سر ظهر جمعه!
مکان: همون آشپزخونه هه بازم!
اوضاع و احوال: در حال سرک کشی به غذا اونم با اشتهایی در حد خوردن فیل!
دلیل!: گشنگی دلیل می خواد آی کیو؟![]()
همسری کجاس؟: نمی دونم دقیقا! ولی صداش از یه جایی می یاد!![]()
من کجام؟:
حتما باید اینجوری نگات کنم که خجالت بکشی؟
صحنه ای که می بینم اینه: (+)
یعنی ها...من هرچی محاسبه می کنم نمی فهمم با اونهمه آب و اون یه ذررررره شعله این مرغ بدبخت چند ساعت روی گاز جوشیده!![]()
قبل از اینکه در پلوپز رو باز کنم می گم: روغنو پیدا کردی؟ صدای همسری جان از اون ته مه ها میاد که: آره! همونی که تو قوطی سفیده بود دیگه؟؟
--->این منم! بعد بگین چرا جوونا می رن معتاد می شن! چرا به هزار و یک جور انحراف کشیده می شن! چرا از خونه فرار می کن!! آخه اون قوطیه٬ ظرف روغن سرخ کردنی استفاده شده بود که نگهش داشته بودم واسه سری بعدی کارکرد سرخ کن!!
در حالتی مابین اغما و هوشیاری در پلوپز و باز می کنم و می بینم برنجه انگار نه انگار دو ساعته تو پلوپز د اشته قِل می خورده! همچیـــــــن زنده!! نگو ابش کم بوده! حالا مگه من هرچی آب بهش می بندم دم می کشه؟!!
با یه حال خوشی دست به کار درست کردن زرشک و بعدشم کشیدن غذا می شم که نگو! همسری جان هم صداش از اون ته مه ها می یاد که: "روغنه رو شوخی کردم!
" منم در حالی که دارم با مرغی که دل بسته به کف قابلمه (!) کشتی می گیرم تو دلم می گم: خوب آب برنجو که نگفته بودم چقدر بذاره! بعد در کمال آرامش جیغ می زنم:"آخه همه مزه این مرغ تو آبش بوووووووووووووووووود!!!"![]()
وقتی میام دیس رو بیارم تو٬ می بینم اینو گذاشته رو کتری:
۱. چشیدم خوب که چی؟
۲. چرا شورش می کنی؟
۳. آدم عاقل باید از اول فکر آخرش باشه!
۴. خوب؟؟؟ باید می دیدیش!
۵. می شه انقدر اُرد ندی؟
۶. برداشتم!
۷. ریختم! دیگه چی؟
۸. نزنم چی می شه؟
راستی مرغت ته گرفت! D:
Bye!
![]()
پ.ن: ولی الهی بگردما!! همه ی یه کوه ظرفی رو که رو هم جمع شده بود شسته بودا!!!![]()
حال وهوای این روزای صورتی من و یاد التهاب های قبل عروسی خودمون می ندازه...روزایی که در عین شیرینی پر بودن از دلهره و کارای عقب افتاده و دست تنها بودن ماها٬ مخصوصا خودم٬ توی یه سری کارا. شاید یه دلیل اینکه انقدر دور و بر صورتی هستم و سعی می کنم کاری هرچند کوچیک براش بکنم - یا حتی اگه کاری از دستم برنمیاد از نظر روانی تغذیه ش کنم- اینه که خودم تو اون دوران خیلی به یه دوست احتیاج داشتم...به همراهی یه دوست. ولی الان خیلی خوشحالم. خوشحالم که در جریان لحظه به لحظه این روزای خوش بوده م. واقعا و از ته دل دعا می کنم از این به بعد هم همه چیز خوب پیش بره و یه خاطره رویایی براشون از شب عروسیشون باقی بمونه... :)
اهم اهم...
مجگرم دوستان! از همگی بابت نگرانی هاتون و اینکه دیوونه م کردین از بس ازم پرسیدین کودوم گوری تشریفم رو برده بودم! و اصلا چرا گورم رو گم کرده بودم؟ و مگه آدرس گورم رو نداشتم!؟
بنده از اینهمه بذل توجه جناب عالیان باد کردم کلاً!
ما در همین اطراف دنبال گور و تشریفمون می گشتیم! آخرش هم نمی دانیم یافتیدیمش یا اشتباهی بر سر گور دیگری فاتحه خواندیم!![]()
فکر می کنم همه چیز عادی و روبراهه! خرس قهوه ای هم فکر کنم انقدر زخم هاش رو لیسیده که بی حس شده!
(حال می کنین شکلک های بلاگفا متحرک شدنـــــــــــــــا! اَی شیطونا!) خرس قهوه ای خوب٬ همسری خوب٬ آبجی خرسه خوب٬ مامان خرسه خوب٬ نی نی ریحان خوب٬ خاله ها خوب٬ دایی جان خوب٬ عمه ها و عموها خوب٬ شما خوب؟؟!
اینجانب شدیدا به کمبود سوژه جهت وراجی برخورد کرده ام!! از همه همشهریان٬ هم ولایتیان٬ هم محله ایان٬ هم کوچه ایان٬ همه آپارتمانیان٬ همخونه ایان٬ همدلان٬ همراهان٬ همنوایان٬ همسُرایان٬ همبلاگیان٬ همونیان و همینیان استدعای عاجزانه و خاضعانه و جلز ولزیانه و اشکیانه و التماسیانه دارم به کمک بنده بشتابید که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم!
از هرگونه بازی وبلاگی٬ اعم از تعریف خاطرات٬ بیان نظریات٬ پند دهی و نصیحت اطرافیان٬ توضیح عقاید شخصی٬ پخش عکس های خصوصی٬ اعترافات خطرناک٬ و لو دادن انواع و اقسام رازها استقبال شدید می شود!!
بازم مجگرم!!
اهم اخبار:
خانه پدری که از زمان ۷ سالگی ریخت نکبت اینجانب را تحمل کرده بود فروختیم! باشد که پستی بنویسیم بر غم از دست دادن بهترین یادگار خاطرات کودکی!![]()
بعد از ۱۰ ماه بالاخره بعضی از اعضا را هم آورده و سه باره در کلاس advance ۳ ای که دوبار نیمه ولش کرده بودیم ثبت نام نمودیم! ![]()
مفتخرم که به عرض برسانم این ترم هم دوتا کلاس تکراری با بچه جقله ها دارم که البت قرار بود یک کلاس٬ آنهم ۲ ترم بالاتر به بنده بدهند که یکدفعه یادشان آمد به یکی از معلم ها ساعت اول و آخر را داده اند و ساعت وسطش خالی شت! لذا کلاس من را تقدیم نمودند دو دستی به ایشان!![]()
از آنجایی که تا سه نشود بازی نمی شود احیانا٬ سه باره پیش دکتر رژیم خود رفته و با این واقعیت مواجه شدیم که سری قبل از حداکثر وزن مجاز ۲ کیلو بیشتر بودیم و اکنون ۱۰ کیلو! برای خرسی در استانه ترکیدن دعا کنید!![]()
همچنان به شغل شریف روزی ۲تا فیلم دیدن در روز مشغولیم! تازگی ها به ایرانی هم رو آورده ایم!!![]()
و در انتها٬ بیصبرانه منتظر ۸ اردیبهشت و عروسی ایشون و اوشون هستیم تا به زودی شبها از بی سر و سامانی وو حوصله ی سررفته خلاصی یافته و مکانی بیابیم برای چتر انداختن!!![]()
همچنان در انتظار یاری سبزتان هستم!!!
اینم ببینین با هنر من حال کنین! (+)![]()
اینم از جهانگردی ما...
امسال چطوره؟ خوش می گذره ۸۸؟ هفته اولش خوب گذشته؟
رفتیم اصفهان! همون صبح پنجشنبه قبل عید. رفتیم به زادگاه اجدادمون! هم اجداد من هم همسری! (خیالتون راحت شد؟ دیگه خرس قهوه ای رو ریشه یابی نمی کنین؟؟
) چند ساعتی رو بودیم در خدمت پدربزرگ و مادربزرگ همسری٬ که می شن دایی و زن دایی مامان خرسه! بعد صبح زود کله ماشین رو کج کردیم و رفتیم شیراز٬ پیش عمه همسری ٬ که می شن مادر زن دایی من!! (الان دقیقا روابط شفاف سازی شدن دیگه؟؟ هوم؟؟
) دم ظهر رسیدیم و همراه با خاندان دایی جان که چند ساعت قبل از ما رسیده بودن و خانواده همسری که با هم دو ماشینه رفته بودیم با سر حمله ور شدیم در سبزی پلو ماهی قبل از سال تحویل!! یه آن به خودمون اومدیم دیدیم ساعت ۳ س!!! یه لحظه سرم و چرخوندم دیدم از این ۱۳ ۱۴ نفر هیشکی نیست! هرکی تو یه سوراخ مشغول آماده شدن بود!! نشون به اون نشون که موقع تحویل سال یکی تو حموم بود!(داداش همسری!) یکی طبقه بالا داشت با پسر کوچیکش دست و پنجه نرم می کرد!(مادر همسری!) یکی تو اتاق بغلی داشت دنبال جوراب می گشت!(دایی جان ناپلئون!می بینید که چقدرم موفق بوده!!) دو نفر سر میز داشتن قرآن می خوندن!(زن دایی و عمه همسری!) یکی نمی دونمم طبقه بالا داشت چیکار می کرد که جایی که باید نبود!! (همسری!!!
) و یکی دیگه هم بود که این وسط گیج می خورد و نمی دونست چه کنه!(خرس قهوه ای!!
) بقیه م هرجایی که بودن سر میز نبودن!! خیلی تحویل رمانتیک و قشنگ و دسته جمعی ای داشتیم!!
من یکی که اصلا وقت نکردم فکر کنم الان باید چیکار کنم! فقط با خدا دست به یقه بودم که بدو یالا بگو الان چی باید بخوام!
هیچی دیگه. بعد سال تحویل هم دختر دایی شاعرم یه شعر ناز خوند و همه مون و غافلگیر کرد :) سوم راهنماییه هاااا!!
اون ۵ روزی که شیراز بودیم جاهای قشنگی رفتیم با همسری. صبح فردای سال تحویل با هم رفتیم باغ ارم. آخه خونه عمه همسری اینا پشت باغه! (+) بعدم رفتیم نقش رستم! کی باورش می شه یه روزی ایران اینمه اقتدار و افتخار داشته؟ (+)(+)(+)(+) واقعا ارزش دیدن رو داشت مخصوصا که راهنمایی هم که به تورش خوردیم خیلی مسلط و دقیق بود.
فرداش همگی با هم رفتیم آبشار مارگون. آقا اگه کسی بره شیراز و اینجا رو نره بیخود کرده رفته شیراز!
قبل اینکه از کف کردنامون بگم از شاهکارامون تعریف کنم! اولا اینکه گذاشتیم خوب نزدیک شیم به ظهر بعد راه بیوفتیم!! تو مسیر هم ۱۲۰ جا وایسادیم که جوجه کبابی بگیریم که زیر آبشار منقل و اینا راه بندازیم و حالی به حولی! بعد هی رفتیم! هی رفتیم! بازم رفتیم! دیدیم نخیر! قرار نیست برسیم!! گفتیم ما که داریم می میریم از گشنگی! قبل رسیدن به آبشار ناهار و بخوریم و بعد بریم! بعد این مسیر چون خیلی پیچ پیچی و دور بود افتادیم تو بر بیابون! یعنی بهترین ممنظره دورمون خارایی بودن که با باد می چرخیدن!
حالا باد هم میومد در حد تیم های ملی!!! منو با این هیکل داشت از جا می کند!! مام که رو یه تپه مانند!! حالا شما تصور کنین با اون باد و طوفان و سرما و سگ لرز چه جوری آتیش درست کردیم و منقل جان رو روشن فرمودیم!! آخه شماها اونموقع کجا بودین؟؟ هان؟؟ چرا هیچکدومتون نبودین که به ما بگین: مگه مجبورین؟؟!
حالا جالبیش به اینه! ما اینهمه بدبختی کشیدیم و تو اون بر بیابون غذامون رو میل (شما بخون کوفت) کردیم بعد وقتی سوار شدیم که در بریم از اون جهنم دقیقا از تپه ه که پایین اومدیم فکر می کنین چی دیدم؟؟ نه واقعا! یه دشت دیدیم سبـــــــــــــــــــــــــــــــــز با یه عالمه درخت و رودخونه و آدم که داشتن ناهار می خوردن!
داشتم فکر می کردم مردم جه احساس ترحمی نسبت به ما پیدا می کردن وقتی ما رو سر راهشون می دیدن که با امکانات انسان های اولیه داشتیم سعی می کردیم آتیش روشن کنیم!
حالا اصلا همه این حرفارو ول کن! حال من بدبخت رو بچسب که دریا تو چشمام موج می زد!! شنیدین به یکی می گن: عاشقی بدتره یا گشنگی؟ می گه: تنگت نگرفته که هردوش یادت بره!!!
من زندگی کردن یادم رفته بود!! یعنی جاده به اون قشنگی من جز آب هیچی نمی دیدم!!! حالا بالاخره یه کاریش کردیم دیگه! بگذریم! شما به آبشار نگاه کن! (+) اینم که می بینین با موبایله واسه اینه که دقیــــــــــــــــقا وقتی رسیدیم پای آبشار هم دوربین ما شارژ تموم کرد هم دوربین مامان همسری!
اینم رودخونه حاصله از آبشار (+)
دیگه کجاها رفتیم؟ هیچ جا!
نشستیم در منزل عمه جان و از مناظر دیدنی حیاط دیدن کردیم :) یه گلایی تو این باغچه و حیاط خونه عمه خانوم هست که توی باغ ارم هم با اونهمه گونه گیاهی پیدا نمی شه! اون یه روز هم که هیچ جا نرفتیم در محضر استاد بزرگ٬ لاکپشت اعظم بودیم! (آخه اونجا هرکی هرچی رو دیر می گرفت می گفتن اون لاکپشت توی استخر فهمید! بیاریمش برات توضیح بده؟
)
خلاصه سه شنبه کله ماشین رو کج کردیم و رفتیم اصفهان دوباره! اینبار به قصد گردش و دیدار از شهر! رفیتیم عالیقاپو! (+) البته این عکس پشت عمارته! خود عمارت هم که کلا از دست این ویزیتورهای بی شعور بی فرهنگ داغون شده! من مونده م وقتی مردم جنبه دیدن جاهای تاریخی رو ندارن واسه چی بازش می کنن برای همه؟ همین مردم بی فرهنگی که روی یه نقاشی 400 ساله با کلید اسمشون رو تراشیده ن!! این سازمان میراث فرهنگی چیکار می کنه واقعا؟
رفتیم مسجد جامع عباسی و با اون لیدر بامزه اصفهانی که دلمون شاد کرد با توضیحاتش کلی لذت بردیم :) همسری که شیفته اونجا شده بود! البته من یکی که تا رفتم زیر گند یاد فیلم انعکاس افتادم!
خیلی فرهیخته م نه؟؟ (+)
دم غروب هم رفتیم چهل ستون. (+)(+)(+) چقدر ناز بود این عمارت و نقاشی هاش و باغ جلوش :)
بعدم که پنجشنبه راه افتادیم و اومدیم تهران و الان در خدمت شماییم! و دقیقا از صبح که همسری رفت سر کار (!!!!) اینجانب مشغول جمع و جور و بشور بساب و تقلا م!!
من هنوز هیچی از عید درک نکردم! باورتون می شه؟ آخه عید برای من یعنی عید دیدنی! و من هنوز هیچ جا (فاکتور از عید دیدنی های اصفهان) نرفته م! هیچکس هم خونه ما نیمده
ما یه عالمه شیرینی شکلات داریما!!!
عجب پست دراز مسخره ای شد نه؟![]()
پ.ن:
همسری یه چیزی می گه و من این شکلی نگاش می کنم
! نگاهش به جاده س. یه چیز دیگه می گه. جوابی نمی شنوه. نگام می کنه. اینو می بینه:
! روش و می کنه به جاده. دوباره برمی گرده منو نگاه می کنه. بازم اینو می بینه
! دوتا پلک می زنه و می گه: عزیزم وقتی می خوای بخوابی چشماتو ببند!!!
خدافظی!
فقط من اینجوریم؟ یا همه حس می کنن امسال عین هوخشتره دوید و در رفت؟؟
من باورم نمی شه ۸۷ تموم شد به این راحتی!! به همین بی نمکی! باورم نمی شه اینهمه روزا زود می گذرن و من هیچ گ...ی نمی خورم! اوف! آدم سرگیجه می گیره از این دور تند دنیا!! (اگه من الان به خاطر همین یه کلمه بالایی فیــلـ+ـتر نشدم!!
)
سال عجیبی بود. با همه بالا و پاییناش. خوبی ها و بدی هاش. قبول دارم که ۸۶ برای من عجیب تر بود. اما ۸۷ هم پر بود از تجربه های جدید. و شاید بالاتر از همه شون لمس پاکی خونه خدا. امسال سالی بود که "من" تماما شد "ما"! تجربه اولین تجربه ها! خونه ما! زندگی ما! برنامه ما! آینده ما! کار ما! درآمد ما! شادی ما! ارامش ما! الان که ۴ ماه از عروسیم گذشته احساس می کنم یه عمره توی همین خونه با همین آجرها و تیر و تخته ها زندگی کردم. احساس می کنم یه عمره با همسری هم نفسم! احساس می کنم یه عمره آشپزی کردم!
(خداییش این یه قلم برای من یه هیولا بود! اگه می دونستم انقدر آسون و لذت بخشه زودتر دست بهکار می شدم که مامان خرسه طفلکی هم یه فیضی ببره!
) احساس می کنم یه عمره دارم مهمونی می دم! خونه تکونی می کنم! خرید می کنم واسه خونه! حواسم به یخچال و فریزر و کم و کاستی های خونه هست! و هزارتا چیز دیگه!
امسال سالی بود که من تونستم به خودم ثابت کنم اگه بخوام می تونم!!!
تونستم شاغل بشم و با تمام سختی هاش کنار بیام! تونستم خودم رو توی این کار و بین بچه ها جا بندازم! اعتماد به نفسم رو بالا تر بردم. و سعی کردم صادقانه و خالصانه کار کنم. من هیچوقت آرزوم تدریس نبود! عاشقش نبودم! اما الان احساس می کنم اگه کنار بذارمش واقعا دلتنگش می شم! دلتنگ تمام خنده ها و سرگرمی هایی که سر کلاس داشتیم. دلتنگ تمام حس خوب آموختن! دلتنگ نگاه شاد بچه ها وقتی یه نکته ای رو خوب می فهمیدن! حتی دلتنگ خنگی نگاهشون وقتی هیچی حالیشون نمی شد!
دلتنگ be quiet گفتن های بی وقفه م!
دلتنگ تکلیف دیدن ها و مچ گرفتن ها! ادا و اصول در آوردن ها و پانتومیم بازی کردن ها! (جداً که معلمی از من یه بازیگر ساخت!!
) ما سر کلاس واقعا خوش بودیم. اینو با اطمینان کامل می گم که هم به من خوش می گذشت هم به بچه ها. هیچوقت معتقد نبودم که باید کلاس رو با اخم و تخم پیش برد و جدی بود! بچه های من با من می خندیدن و در عین حال درسشون رو خوب خوب می فهمیدن! درس پرسیدن ها و مشق دیدن ها و مامان احضار کردن هامم همه شون سر جاشون بودن! اما باهاشون تلخی نمی کردم. حتی اگه اذیتم می کردن تشر می رفتم بهشون اما ۵ دقیقه بعد دوباره خودم بودم. چون می دونستم با اخم و تخم بچه ها به درس گوش نمی دن!! واسه همه چیز براشون نمایش می دادم! نقاشی می کشیدم! می پریدم بالا پایین درست عین میمون!
دور از جونِ میمون!!! وقتی نگاهشون می کردم می دیدم چقدر کوچیک و بی پناهن! و چقدر توی دلای کوچیکشون از آدم بی آزاری مثل من حساب می برن. اونوقت دلم نمی اومد که باهاشون تلخی کنم.
بگذریم...همیشه یه سال با خودش خوبی و بدی رو همراه داره.بهترین لحظه های امسال من بین لحظه های بودن من و همسری با هم در پرواز بود. اما خوب...امسال یه دوستی خیلی با ارزش رو هم تقریبا از دست دادم. هرچند که همش مربوط به ۸۷ نمی شه و ریشه داشت از ۲ سال پیش. من ۲ سال برای نگه داشتنش جنگیدم و ۸۷ دیگه عملا ولش کردم...انگار بُریدم دیگه...خیلی دلتنگشم. اما واقعا نمی کشم که بخوام اونهــــــــــــمه انرژی بذارم واسه ش!
دیگه؟ ممم...خیلی چیزا...خیلی حس ها...خیلی فراز و نشیب ها...اما ...الهی شکرت! شکرت! شکرت!
می دونم که توی روزگاری که به همه داره خیلی سخت می گذره من واقعا خوشم! الهی شکرت! به چه زبونی شکرت رو بگم! فقط ازت می خوام که این خوشی رو به دل همه هدیه کنی! همه کسایی که امسال دم تحویل آرزوشون اینه که۸۸ براشون خیلی خیلی بهتر از ۸۷ باشه!
امیدوارم تا قبل عید بتونم بازم آپ کنم. اما اگه نشد از هین الان و همین جا روی ماه همه تون رو می شورم و می گم ایشالا سال خیلی خوبی داشته باشین!! ما هفته اول رو می ریم شیراز پیش عمه همسری. سال تحویل هم اونجاییم. من و همسری رو یادتون نره دعا کنین ها!!!
سی یو سون!
هپی نیو یر!!!



